محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
830
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بيشتر كرد و همهء پسران را دل بر او تباه شد . و نيز خطاهاى او يكى آن بود كه او را سرهنگى بود بزرگوار ، و به طاعت او بود و خدمت او و آن پدرش كرده بود بسيار سال ، و مردم عجم او را بزرگ داشتندى ، هم سپاه و هم رعيّت ، نام او مردانشاه . و پرويز او را [ b 150 ] اميرى داده بود به زابل . و شهرهاى زابل بسيار بود و در حدّ عراق . و شهرى است در آن ميان نام آن نيمروز ، و اميران زابل همه در آن شهر نشستندى ، و اين مردانشاه آنجا امير بود . پرويز به آخر عمر ، به دو سال پيشتر از آنكه بمرد ، منجّمان را پرسيد كه آخر كار من چگونه خواهد بودن ؟ ايشان گفتند : مرگ تو بر دست مردى بود از سپاه تو كه او امير زابل و نيمروز بود . پرويز برانديشيد و از مردانشاه بترسيد كه مردانشاه مردى مردانه بود و با مال و سپاه بسيار بود . پرويز دل بر آن بنهاد كه مردانشاه را بكشد ، نامه كرد به دو كه سپاه را آنجا بگذار و خود با خاصگان خويش بياى كه با تو سخنى دارم بگويم . مردانشاه بيامد . پرويز به روى وى اندر نگريست ، از پيرى و خدمتها و نصيحتهاى وى ياد باز آورد ، و نيز گناهى نكرده بود . شرم داشت از وى و از مردمان كه او را بكشد . پس تدبير كرد كه دست راستش ببرد و او را خواستهء بسيار دهد و به جاى خويش باز فرستد تا بىدست زيد و كسرى از وى ايمن شود . پس بفرمود تا دستش ببريدند و به خانه باز فرستاد . مردانشاه دست بريدهء خويش بر كنار نهاد و همى گريست و همى خروشيد سه شبانروز و طعام نخورد و نخفت . روز سديگر كسرى به خانهء او كس فرستاد و از وى عذر خواست و دلخوشى داد و خواستهء بسيار فرستاد و گفت : اين قضا بود و برفت ، و من دانم كه ترا هيچ گناهى نيست ، و بعد از اين من ترا چندان خواسته دهم كه تو خشنود شوى . مردانشاه گفت : مرا هيچ خواسته نمىبايد ، مرا به تو يكى حاجت است ، اگر روا كنى دل من بر تو خوش گردد . كسرى گفت : روا كنم . گفت : موبد خويش را بخوان و بر آن گواه كن و عهدى بكن تا آن حاجت من به تو اگر چه گران باشد روا كنى . كسرى از بهر آنكه با وى چنان معاملت كرده بود ، موبد موبدان را بخواند و گواه كرد و سوگند خورد و عهد كرد . پس گفتا : اكنون حاجت خواه كه